تبلیغات
حرف های ما...

حرف های ما...

یک روز فردی قدم به زندگیتان خواهد گذاشت و شما را متوجه خواهد کرد که چرا هرگز با هیچ کس دیگری دوام نیاوردید

اردیبهشت بی تو...


فروردین دارد تمام می شود

اولین باران بهار را که نبوده ای

خودت را

به اولین شکوفه ی اردیبهشت برسان

می دانی که؛

اردیبهشت بی تو... بهشت نمی شود!





 

"امیرمحمد مصطفی زاده"



[ چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 ] [ 07:44 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

تنها "تو"ی زندگیم...3>


وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد
مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه!
من فکر می کنم در غیاب تو
همه ی خانه های جهان خالیست
همه ی پنجره ها بسته است
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام!
واقعا
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن
به کدام جانب جهان بگریزم!
 
#سید_علی_صالحی



ادامه مطلب

[ پنجشنبه 13 اسفند 1394 ] [ 03:01 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

مدت هاست...



مدت هاست می خواهم بگویم:
دوستش دارم
اما ...
شما که غریبه نیستید
رویش را ندارم
می خواهم بگویم:
عاشق چشمانت شده ام
اما
شرم می کنم
می ترسم بگویم بودنت حالم را خوب می کند
صدایت.. زیباترین آهنگ شب هایم می شود
می ترسم بگویم
او هم ماندنی نباشد
آدم ها را که می شناسی
تا بوی دوست داشتن به مشامشان می رسد
هنوز نیامده
هوای رفتن به سرشان می زند ...


#حاتمه_ابراهیم_زاده



ادامه مطلب

[ پنجشنبه 13 اسفند 1394 ] [ 02:45 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

valantine

من از تمام این دنیا
عشق می‌خواهم
و مشتی شعر
گل‌های شمعدانی پشت پنجره
و لبخندهای تو 
كه تكثیر می‌كند عشق را 
به بی‌نهایت

اما نه
من از تمام این دنیا
آسمانی می‌خواهم آبی
و هوایی كه در آن
پر باشد از عطر نفست
همین كه باشی
برای من كافی‌ست!




[ پنجشنبه 29 بهمن 1394 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

ارامشم...


می آیی
یک شب
رو به آسمان دراز بکشیم
تو ماه را رصد کنی
من چشمان ماهت را ؟

می آیی
گم شویم میان تاریکی شب ؟
تو ستاره ها را بشماری
من گیسوان کهکشانی ات را ؟

راستی 
وسط رویاهایمان خوابت نبرد ؛
چشمان ماهت را که ببندی
من و ستاره ها 
باهم
خانه خراب می شویم...


[ چهارشنبه 21 بهمن 1394 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

زندگی...

ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ ..

ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺩ

ﻭ ﺍﺭﺯﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ

ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺎﺷﻨﺪ

ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ ...

ﻭ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ می خواهند ...

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻘﯿﻪ آﺭﺍﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺳﺮﻭﺻﺪﺍ ﺭﺍﻫﺸﺎﻥ ﺭﺍﺑﮕﯿﺮﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﻭﻧﺪ




[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 01:15 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

تو...


آدم باید یک "تو" داشته باشه که هروقت از همه چـیز خسته و ناامید بود بهش بگه:

مهم اینه که تو هستی بی خیال دنیا . . .



[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 01:12 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

رویای قاصدک...



درست است 
که بعضی وقت‌ها هنوز 
دستم به دامن ماه و 
سرشاخه‌های روشن ستاره می‌رسد، 
یا گاهی خیال می‌کنم 
اهل همین هوای بوسه و لبخند آینه‌ام، 
اما یادم نمی‌رود 
چطور از شکستن آن همه بغض بی‌سوال 
به نم‌نم همین گریه‌های گلوگیر رسیده‌ام
...
من خوب می‌دانم 
که چه وقت 
می‌توان از سرشاخه‌های روشنِ ستاره بالا رفت 
به باغ‌های همآغوش آینه رسید 
و از طعم عجیب میوه‌ی توبا... ترانه چید، 
شاید به همین دلیل است که ماه 
بی‌جهت به خواب هر کسی از این کوچه نمی‌آید.

می‌گویند ستاره‌ای که گاه 
بالای بام خانه‌ی ما می‌آید 
روح غمگین همان قاصدکی‌ست 
که شبی از ترس باد 
پشت به جنوب و رو به جایی دور 
گذاشت و رفت و دیگر 
به خواب هیچ بوته‌ای باز نیامد!



یه روز زمستونی دیگه...

آرام



[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

غیبت پر سوال تو


چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی 
این پیراهن بنفش 
این همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها، 
این چند حبه‌ی قند در کنج روسری 
قاب عکسی کهنه 
بر رَف گِل‌اندود بی‌آینه، 
و جستجوی خط و خبری خاموش 
در ورق‌ پاره‌های بی‌نشان 
که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود برده است.

دیدی! دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌فردا گمَت کردم 
دیدی در آن دقایق دیر باورِ پر گریه گمت کردم 
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی!

آخرین روزِ خسته، 
همان  خداحافظِ  آخرین، یادت هست!؟ 
سکه‌ی کوچکی در کف پیاله با آب گفتگو می‌کرد، 
پسین جمعه‌ی مردمان بی‌فردا بود، 
و بعد، صحبت سایه بود، سایه و لبخندِ این و آن.
تمام اهالیِ اطراف ما 
مشغول فالِ سکه و سهمِ پیاله‌ی خود بودند، 
 که تو ناگهان چیزی گفتی 
گفتی انگار همان بهتر که راز ما 
در پچپچ محرمانه‌ی روزگار ... ناپیدا!
گفتی انگار حرف ما بسیار و 
وقت ما اندک و 
آسمان هم بارانی‌ست ... 

راستی هیچ می‌دانی من در غیبت پر سوال تو 
چقدر ترانه سرودم 
چقدر ستاره نشاندم 
چقدر نامه نوشتم که حتی یکی خط ساده هم به مقصد نرسید؟!
رسید، اما وقتی 
که دیگر هیچ کسی در خاموشیِ خانه 
خواب بازآمدن مسافرِ خویش را نمی‌دید.

در غیبت پر سوال تو 
آشنایان آن همه روزگارِ یگانه حتی 
هرگز روشناییِ خاطرات تُرا بیاد نیاوردند.
در غیبت پر سوال تو آن انار خجسته بر بال حوض ما خشکید.
در غیبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هیچ ساعتی

به ساعت شش و هفتِ پسینِ پنج‌شنبه نرسید.
حالا که آمدی، آمدی ری‌را!
پس این همه حرفِ نامنتظر از رفتن بی‌مجال چرا؟!

راستی این همان پیراهن بنفش پر از پروانه‌ی آن سالها نیست؟ 
مگر همین نشانی تو از راه دور دریا نبود، 
پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گمت کردم 
پس چطور در حرف و حدیثِ مبهمِ بی‌فردا گمت کردم؟ 
مگر ما کجای این بادیه‌ی بی‌نشان به دنیا آمده‌ایم ری‌را!

ما هم زیر همین آسمان صبور 
مردمان را دوست می‌داریم.

حالا بیا به بهانه‌ای 
تمام شبِ مغموم گریه را 
از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنیم 
من به تو از خواب‌های آینه اطمینان داده‌ام ری‌را!

سرانجام یکی از همین روزها 
تمام قاصدک‌های خیسِ پژمرده از خوابِ خارزار 
به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

 

"سید علی صالحی" / نشانی سوم


فکر کنم امروز 29 دی ماه هست..یه روز زمستونی دلم گرفته..

و...

حرفی هم دیگ نیست..گله ای هم نیست...

حال دلتون خوش باشه


آرام 



[ سه شنبه 29 دی 1394 ] [ 02:46 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

Aram...


راستش خیلی وقتا فکر میکنم شاید..
عشقم نمیدونه چقدر دوستش دارم...
و شاید نمیدونه چه اشکایی بخاطرش ریختم...

فریاد میزنم میگم....
هیییی خدا.....
 نمیشه یه ترازو درست کنی ...
که بشه باهاش...
"عشق" رو اندازه گرفت...
اونوقت اون میدید که چند تن دوستش دارم...
چند هزار کیلو عاشقشم....
نمیشد خدا یه دما سنج درست میکرد واسه اندازه گیریه عشق...
اونوقت میدید که هیچ سلیسیوسی..
هیچ فارنهایتی
نمیتونه عشقمو به اون اندازه بگیره....

اونوقت میدیدی که به اندازه ی هزاران کیلوی آتشین و پر حرارت 
" دوستت دارم"



[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 05:31 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

من...


به قول بهروز وثوقی:

ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﻣﻦ ﺍﻭﻧﯽ ﺑﺸﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯿﮕﯽ، ﺩﯾﮕﻪ ﻣــﻦ ، ﻣــﻦ ﻧﯿﺴﺘﻢ !  من همینی ام که میبینی !!
ﻣﻐــﺎﺯﻩ ﮐـﻪ ﻧﯿﺴــﺖ ﺩﮐــﻮﺭ ﺑﭽﯿﻨــﻢ ﺑــﺮﺍت!!!!
من نه "ﺁﺭﺯﻭﯼِ " ﮐـﺴـﯽ ﻫﺴﺘم ﻭ ﻧـﻪ ﺁﻭﯾﺰﻭﻥِ "   
 ﻣﺎ  ﺍﮔــﺮﻡ ﻇـﺎﻫــﺮﻣـﻮﻥ ﺑــﻪ ﻗـﺸﻨـﮕــﻲ ِ ﺧـﯿـﻠﻴــﺎ ﻧﻴــﺴﺖ  ﭘﻴـﺶ ﺧــــﻮﺩﻣﻮﻥ ﺧــﻮﺷﺤــﺎﻟﻴـــــــﻢ ﮐـﻪ ﺑــﺎﻃـﻨﻤـــﻮ ﺍﺯ  ﺧـﯿـﻠـﻴـﺎ ﻗـﺸﻨـــﮕﺘـــــﺮﻩ ... 
ﺻــــﺎﺩﻗـــﺎﻧــﻩ ﺑـــﺪ ﺑــــﺎﺵ !!!
 """ ﺍﻣــــــــﺎ """ با دروغ و ظاهر  ﺍﺩﺍﻯ ﺧــــﻮﺑــــﺎ ﺭﻭ ﺩﺭ ﻧـــــﻴار ...



[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 05:24 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

دوست داشتن...


از آن شب بارانی
تا همین حالا
دقیقا یک عمر و سه دقیقه می گذرد…
می بینی؟
حسابش را دقیق دارم!
یادش بخیر…
یک عمر و سه دقیقه ی پیش
همین موقع!
دست هایم پر از تو بود...
دوست داشتن 
زبان ٬ 
زمان ٬
راه ٬
دلیل٬
نشانه نمی خواهد که
دل می خواهد . 
دوست داشتن 
یک "من" می خواهد 
و یک "تو" ٬ 
که برای دوست داشتن 
نه من بماند و نه تو .....!


احمد شاملو



[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 05:07 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

سادگی...


به سادگی کلماتت نگاه نکن! زیبایی سخن، تنها اغراق در توصیف نیست

بنگر، وقتی که می گویی " دوستت دارم " چه کرده ای!؟ زمان و زمین را با دو کلمه به شوق در آورده ای.

گاهی ساده گفتن هم هنر میخواهد، کار هر کس نیست، ساده دلربایی کردن، ساده نگاه کردن و عاشقی کردن.

خدا می داند ساده گفتن به تمام دنیا می ارزد وقتی عشق از کلماتت جاری باشد. 

مست می شود هرکس، وقتی تو ساده او را با عشق صدا می زنی و جرعه ای او را مهمان دوستت دارم ها می کنی. 

می بینی، ساده گفتن هم هنر می خواهد. چه زیباست و چه عاشقانست وقتی کلماتت لبریز از میِ عشق باشد

پس عشقت را ساده بیان کن، برای کسی که معنای دوست داشتن را بداند و لیاقت آن را داشته باشد.
  


اگر باور داری، پس از این لحظه زندگی را داشته باش.



[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ 04:57 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

عشق...

آدم ها یک بار عمیقا عاشق می شوند ..!

چون فقط یک بار نمی ترسند 

که همه چیز خود را از دست بدهند ؛

اما بعد از همان یک بار ،

ترس ها آنقدر عمیق می شوند

که عشق دیگر دور می ایستد .....



[ سه شنبه 24 آذر 1394 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]

برف...


برف میبارد...
بگذار پرده را کنار بزنم،،،
کنار پنجره بنشینم...
یک منو یک کاغذ و قلم...
فنجان قهوه هم که هست...
اما انگار...
یک چیزی این میان کم است...
نمیدانم...
شعله ی بخاری ک بالاست...
برف هم ک همچنان میبارد...
قهوه ام که همچنان داغ است...
ب جاده نگاه میکنم...
آه...یادم آمد...
میدانی چه کم بود؟؟؟
جای پای تو...
بر روی حجم برف این جاده....
تا تونیایی ... 
احساس شاعرانه ی زمستانی ام گل نمیکند...
حال بگذار تا میتواند ببارد...

محمدرضاخنجری



[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 02:42 ق.ظ ] [ 2تایی ] [ نظرات() ]
.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]